ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

پارک

٥شنبه31 فروردین، هوا بهاری و خیلی خوب بود، خونه ی مامان جون بودیم، با دایی هادی و مامان جون رفتیم پارک محله ی مامان جون اینا، تو راه بغل دایی خوابت برد، نیم ساعتی تو پارک خواب بودی،خاله مریم هم به ما پیوست و برات خوراکی آورد، بیدار شدی و این اولین تجربه ی حضورت تو پارک بود...با دیدن بچه ها خیلی ذوق میکردی و خوشحال بودیم که خوشحالی... ...
2 ارديبهشت 1391

بچه میمون

دیشب شبکه چهار یه برنامه ی خیلی جالب راجع به مراکز محبت و عشق در مغز نشون میداد؛ سالها پیش یه تحقیق روانشناسی روی یه بچه میمون انجام میدن، توی این تحقیق دو تا روبات مادر میمون درست می کنن، هر دو روبات کاملا به هم شبیه بودن، یکی از اونا شیر میداد، و دیگری توانایی شیردادن نداشت و فقط با یه لباس نرم پوشانده شده بود، بچه میمون هر روز 16ساعت از وقتشو تو آغوش مادر با لباس نرم سپری میکرد، و فقط موقع گرسنگی به مادر شیرده رجوع میکرد...همچنین در مقابل روبات ترسناکی که برای آزمایش در مقابلش قرار دادن سریعا به مادر با آغوش گرم و نرم پناه برد... این آزمایش خیلی برام جالب بود، همیشه فکر می کردم که ابوالفضل وقتی گرسنه ست یاد مامان ندا می افته، یکی...
29 فروردين 1391

عکسهای پسری

سلام سلام سلام بالاخره اومدم خونه ی مامان جون و عکسهای اسکن شده رو تحویل گرفتم... عزیزم مبارکت باشه... دوستت دارم... ... ...
28 فروردين 1391

بهترین هدیه تولد

درست روز تولدم، 24 فروردین91، عکسهای آتلیه ت آماده شدن، خیلی ذوق کردم وقتی به دستم رسید... کتایون جون گفتش اینقدر هیجان داشتی و خودم عاشق ابوالفضل شدم؛سعی کردم عکسها رو زودتر آماده کنم... دایی هادی عکسهاتو اسکن کرده فعلا نتونستم ازش بگیرم ولی از تابلوهات عکس انداختم میزارم تا بعد بقیه ی عکسها رو برات پست کنم... ... ...
27 فروردين 1391

لالا

دیگه حسابی توی خواب هم غلت میزنی و کار من شده هی بیدار شدن و پشت به روکردنت... ...
27 فروردين 1391

پست با تاخیر

هشتم فروردین، دلم خیلی برای مامان اینا که رفته بودن اصفهان تنگ شده بود،بابامحسن هم که می خواست بره سرکار، برنامه ریختم برم خونه خاله منا، صبح ساعت9 اونجا بودیم، شب هم بابا اومد دنبالمون، از اونجاییکه یه سری عکس با دوربین خاله ازت انداخته بودم و می خواستم که اون عکسها هم در این پست باشن این پست و با تاخیر نوشتم، ولی بازم عکسها به دستم نرسید... این اولین خاله بازی بود... ...
27 فروردين 1391

آغاز

مامان ندا تولدت مبارک... کی بشه که این جمله رو از پسرم بشنوم... ...
24 فروردين 1391